عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
126
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
" منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدين * دلم پرنوش هجرانست بهر نوش شمس الدين چو آتشهاى عشق او ز عرش و فرش بگذشتست * در اين آتش ندانم كرد من روپوش شمس الدين در آغوشم ببينى تو ز آتش تنگها ليكن * شود آن آب حيوان از پى آغوش شمس الدين چو ديگى پخت عقل من ، چشيدم بود ناپخته * زدم آن ديگ در رويش ز بهر جوش شمس الدين در اين خانه تنم بينى يكى را دست بر سر زن * يكى رنجور در نزع و يكى مدهوش شمس الدين زبان ذو الفقار عقل كاين دريا پر از در كرد * زبانش باز بگرفت و شد او خاموش شمس الدين " « 1 » چون خورشيد وجود افسانهآسا و فاجعهآميز شمس غروب كرد و از افق خاطرهها سربرآورد ، باز مولانا آنى او را فراموش نكرد و تا پايان حياتش ، نهان و آشكارا از شمس ياد كرد و در هر صاحب كمالى شمس را جست و در صاحب جمالى ديدگانش دنبال شمس گشت . چرا كه شمس : " شيخ دين و درياى معنيهاى رب العالمين بود . زمين و آسمان در برابرش به مثابهء خاشاكى بود . خاشاك اگر بر آب مىرقصد ، هم از آب است . اگر دريا آرامش خاشاك را اراده كند ، به ساحل پرتابش مىكند " « 2 » " اگر از روى او سخنى به ميان آيد ، خورشيد روى درهم مىكشد " « 3 » ، و " اگر بىپرده جمال نمايد ، هيچ چيز بر جاى نماند " « 4 » ، پس " براى ادراك حقيقت ، دامن او را نبايد رها كرد " « 5 » مولانا زبانه مىكشد و مىخروشد :
--> ( 1 ) همان ج 4 ، ص 144 ( 2 ) مثنوى ، طبع نيكلسون ، دفتر اول ، ص 205 ، ب 41 - 3338 ( 3 ) همان كتاب ، ص 10 ، ب 123 ( 4 ) همان ، ص 10 ، ب 139 ( 5 ) همان ، ص 27 ، ب 427